وداع
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 20:48
میخواستم مطمئن شوم همانطور که دیگر سراغ من نمیآیی، وبلاگم را نیز نمیخوانی و بعد بنویسم. پُر واضح است که در تمام این چند وقت سوت و کوری، از دستات ناراحت و گاه عصبانی بودم. نوشتن الانام هم دال بر فروکش کردن عصبانیت و یا کم شدن ناراحتیام نیست. تنها مینویسم که حرفهایام را بیرون ریخته باشم و با
ربیع الاول
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 14:18
بهار با ما بود از همین اردیبهشت افسانهای، اینی که میگید امروز اومده، بهارِ اول نیست. اصلاً جدید نیست! هر سال داره میاد. همش تکرار و تکرار و باز هم تکرار. بهار امروز رفت...
زندگی
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 14:18
زندگی مثل یک کاسه آش رشته است. ملغمهای از چیزهای مختلف. خوشبختی همچون پیاز داغِ روی ظرف آش است. و بدبختی، نخودهای سفت و نپخته است. نسبت نخود سفت با پیاز داغ در کاسه آش تقریباً برابر است. ما همچنین میدانیم که نمیشود با هر قاشق آشی که میخوریم، لذتِ چشیدنِ یک تودۀ متراکم از پیاز داغ را هم تجربه کنیم. ا...
قربانی
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 14:18
امروز داشتم حساب کتاب میکردم ببینم چقدر گذشته؟ چقدر دیگه از این کابوس مونده؟ سه روز؟ شش روز؟ ناراحتیم رفتهرفته داره به عصبانیت لجام گسیخته تبدیل میشه. توی دانشکده راه میرم، به دنبال یک قربانی که عصبانیتم رو سرش خالی کنم. استاد و دانشجو و دوست و دشمن هم نمیشناسم. میخندم، اما روز به روز بیشتر مصنوعی ب...
شب اول
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 14:18
من همواره تکامل خودم را با بودن در کنار دیگری میساختم. شاید در نظر اول شخصیت انگلی به نظر بیاید اما اجازه بدهید که دست کم بهترین تلاشم را برای انتقال درست منظورم بکار ببندم. همان طور که تو امروزِ روز دچار سردرگمی و "ندانستنِ" بزرگ قرن هستی؛ من از دیشب این کرمِ خورندۀ "که چه بشود؟!" افتاده است به جان...
شب دوم
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 14:18
امپراطور افسانهای چین، چینشی هوانگ، بعد از نبردهای جانفرسا و دراز مدت، بالاخره موفق شد تا کشور را یکپارچه کند و بر اورنگ پادشاهی تکیه زند. اما برای سالهای متمادی خفتان به تن کردن، سرتاسر سرزمینهای پهناور را پیمودن و مغلوب هیچکس نشدن، بیماری لاعلاجی را بر جانش چیره گردانید که از خوردن هر نوع طعام باز...
شب سوم
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 14:18
ئ، عدم وجود کلمه مناسب در زبان فارسی که با همزه شروع شود، نه عیب زبان است و نه ناشی از کم حوصلگی من در امر جستجو. همانند بسیاری از مسائل ذهنی و سوالات فلسفی دیگر که من و باقی همقطاران عجیبالخلقهام بخش عمدهای از زندهگیمان را صرف یافتنشان میکنیم در حالی که بیشتر آدمها تازه وقتی، اگر، با این قبیل مسائل...
شب چهارم
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 14:18
دوست داشتن یک فرد، وقتی چنان شدید باشد که به باور نیازمندی دیگری برای ادامه زندهگی برسد؛ تنها تخیلی در ردیف داستانهای شاه پریان است. آنچه این دوست داشتن و علاقه شدید را به "عشق" بدل میکند؛ ایثار و فداکاری است. از خودگذشتن برای آسایش و راحتی دیگری گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم ا...
چند شب بعد از شب پنجم
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 14:18
هنوز صبح نشده، بوی بدآوردن را میشد حس کرد. کمی بعدتر، امتحانی با منابع شلخته و ساده انگاشته شده که سختی ملالانگیزی داشت؛ بر حدس و گمانها، رنگ یقینی پاشید! موقع ناهار، مطلقاً هیچکس نبود تا با من همراه شود. البته که روی مسئله خوردن وعدههای غذا به تنهایی، تمرین میکنم؛ اما کمی طول میکشد تا به آن عادت کن...
ابتذال
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 14:18
عمه، عمه، عمه، و باز هم عمه، مشکل عمه این که به هیچچیز وابسته نیست. هیچ پایبندیای به هیچچیز و هیچکس نداره. نه به گوشی و لبتاب تازه خریده شده، نه کلاسها و مباحثی که خودش به اختیار خودش درشون شرکت میکنه، نه مسافرتهایی که با هزار شوق و امید براشون برنامهریزی میکنه و نه حتی خانواده. اشتباه نکنید! این یک...
پایان نامه
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 14:18
باب اومد پروپوزال پایاننامهاش رو نشونم داد؛ ببینم خوبه یا نه. "بررسی علل عدم شکلگیری شرکتهای چند ملیتی و کمپانیهای مادر در زمینه خدمات فنی و مهندسی در ایران" اسم پُر و پیمون داری بود. گفتم از پسش برمیای؟ گفت آره یه سری ایدهها دارم. منم چنتا از عللی که به ذهنم میرسید رو بهش گفتم. ناگفته پیداست که اصل...
50/50
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 7:36
پسره که داشت میرفت؛ متالی بود. یعنی مهندسی متالورژی یا همون علم مواد میخوند. تو دانشکدۀ فنی ما بهشون میگیم متالی. حالا کار نداریم، داشت میرفت. میگفت "هیچوقت نمیشه که بین رفتن و موندن یکیشون بچربه. همیشه وضعیتِ ۵۰-۵۰ حاکمه." میگفت "از یه جایی به بعد باید چشمتو ببندی، یکیو انتخاب کنی و سر تصمیمت بمونی...
پایان مجادله
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 7:07
من بیست و یک سال با باب در جنگ بودم. البته نمیتوان از بدو تولد کُنتُر انداخت. بهتر آن است بگویم از وقتی که از آب و گل در آمدم در جنگ بودم. قوانین میدان جنگ هم بسیار ساده بود؛ قبولش نداشتم، قبولم نداشت! امشب بعد از یک روز به تمام معنا سردرگمی و یاری جستن از دوست و دلسوز و دلبر، تصمیم گرفتم برای یک با...
چار ساعت اضافی
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 3:39
الکی الکی زندهگیام رو شلوغ کردم. برای زندهگی ایدهآلی که برای خودم ترسیم کردم دست کم ۲۸ ساعت در شبانه روز نیازه. امروز در تلاشی نیمه نافرجام، اقدام به برنامهریزی مدون کردم. برای تک تک روزهای هفته و ترم پیشرو، میخواستم خیر سرم سریع به نتیجه برسم؛ رفتم سراغ Excel و یکی از محکمترین سیلیهای عمرم رو از ای...
Windows 10
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 12:21
این حجم از حماقت و خودخواهی توامان که در ذات همشیرۀ باب نهادینه شده واقن بینظیره! ساعت یک بامداد بعد از پنج بار تلفن، پیغام و پسغام (!) مجبورت میکنه بری خونشون و ببینی لپتاپ بیصاحاب چه مرگش شده و کاشف _به عمل که چه عرض کنم!_ به فغان میاد که آاای ای داد! بیداد! منوی استارت ویندوز تِن باز شده است و عم...
پس از عصبانیت
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 12:21
تا اندازهای عصبانی شدم و زمین و زمان رو به انواع ناسزاهایی که هیچ یک از ابنا بشر به عمرشون هم نشنیده بودند بستم که کار به خود زنی از نوع سیلی و کف گرگی رسید. الان واقن سرم درد میکنه و قلبم دیوانهوار خودش رو به در و دیوار قفس تنگش میکوبه. نه خودم چنین حدی از عصبانیت رو از خودِ خونسردم انتظار داشتم و ...
گیجی
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 0:08
نمیخوام غرغر کنم. دارم با دفترچه خاطرات وبلاگیام گپ و گفت میکنم. چار روز پیش نوشت که "در جهان زهری است به نام پوزخند..." و چند وقت پیش هم بهم گفت تو زیاد کلکل میکنی. امروز هم بحث این شد که من زیاد از خودم تعریف میکنم. منم گفتم توام مغروری. نمیفهمم چرا انقدر داریم همدیگه رو پایین میکشیم و خودمون رو م...
کاسۀ بلور
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:21
خروس خون مام رفت بیرون، همۀ ما خواب بودیم. وقتی برگشت که در انتظار خنک شدن چای دوم، گوشی هامون رو چک می کردیم. شش عدد کاسۀ بلوری، بی چک و چونه از تو کیسه درآورد و گذاشت وسط بیت الاحزنِ سفره... دم دمای ناهار بود که کاشف دست به کار "به عمل اومدن" شد. وقتی خود مام گفت: "یک عمره داریم سالاد شیرازی تو کا...
همه میریم
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:21
یک ربع کم از ساعت ٤ بعد از ظهر، تاکسی ما، جلوی درب اصلی امامزاده "سِبْرِزْ" توقف کرد. زنبیل حصیری را از دست مادرم گرفتم؛ تا چادری که "خاله جو" بهش داده بود، سرش کند. بالای پله ها، بعد از هشتی، شش نفر از خُدام امامزاده، با چوب دستی های پَرّ ِ یک رنگشان، سراپا سیاه پوش، به ردیف نشسته بودند. هر شش نفر ...
گرد گیری
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:21
این که همه چیز انقدر زود گرد و غبار میگیره؛ خیلی حوصله سر بره! یکی نیست بگه هفته پیش این کتابخونه لعنتی رو تمیز کردم. یکم خویشتن دار باش!