تا اندازهای عصبانی شدم و زمین و زمان رو به انواع ناسزاهایی که هیچ یک از ابنا بشر به عمرشون هم نشنیده بودند بستم که کار به خود زنی از نوع سیلی و کف گرگی رسید. الان واقن سرم درد میکنه و قلبم دیوانهوار خودش رو به در و دیوار قفس تنگش میکوبه. نه خودم چنین حدی از عصبانیت رو از خودِ خونسردم انتظار داشتم و نه مام و باب به مخیلاتشون میرسیدکه چنین نیروی افسار گسیخته ای یکباره آزاد بشه. اومدم اینجا بقیه داد و بیداد هام رو کمی ادبیاتیتر بنویسم برای ثبت در تاریخ و همچنین اگر امشب مُردم؛ دست نویسی برای پیگیری های پزشکی قانونی :)
برچسب: پس از عصبانیت,
نویسنده: مهدی کاشانی