میخواستم مطمئن شوم همانطور که دیگر سراغ من نمیآیی، وبلاگم را نیز نمیخوانی و بعد بنویسم. پُر واضح است که در تمام این چند وقت سوت و کوری، از دستات ناراحت و گاه عصبانی بودم. نوشتن الانام هم دال بر فروکش کردن عصبانیت و یا کم شدن ناراحتیام نیست. تنها مینویسم که حرفهایام را بیرون ریخته باشم و باری چه جایی بهتر از محیطی که از آغاز تنها برای تو شکل گرفته بود.
تو از ابتدا سازِ دوری و دوستی در دست گرفتی و همیشه میخواستی که رابطهمان را به شکل کم خطرتری دربیاوری. با این توجیه که میتوانی مرا، مدت بیشتری نگاه داری. شاید حرجی بر تو نباشد. تو صرفاً ترسو بودی و جاهل اما من از همان نخستین نغمههای سازِ بدآهنگات با آن نوای شوماش، به تو گوشزد کردم؛ امکان دوستیِ صرف بعد از یک ابراز علاقه و پاسخ مثبت شنیدن هیچگاه وجود نداشته است، ندارد و نخواهد داشت. به راستی که شکر به درگاه باری تعالی را سزاست که در این رابطه من کماکان اینجا ماندهام و تو رفتی. دستکم بهانه بودن استدلالات برای من و اگر با خودت صادق باشی، برای خودت روشن شد.
متاسفانه یا خوشبختانه ذهن ما به گونهای شکل گرفته است که بعد از شکستِ سختِ جدایی، بر آن میشود تا خودآگاه ما را مجاب کند که این جدایی بهترین اتفاق ممکن بوده است. حتم دارم که ذهن پویای تو به خوبی این مهم را بر عهده گرفته است و تو دیگر از نبود من کمی و کاستی حس نمیکنی. بیشتر به "خوشیهای بیمقدمه" و "گل سرخیهای بیپاییز" میاندیشی. و همه اینها تو را خوشحالتر میکند. من اگر در عواطفم با خودم صادق باشم؛ نباید الان غمی داشته باشم و از این بابت سر بلندام اما غم دیگری دارم؛ آن که چقدر نیکو و هنرمندانه در تمام این مدت به من دروغ میگفتی. و حالا میفهمم که چرا نمیتوانستی برایام بنویسی. هرچه نباشم، دستی بر آتش دارم و خوب میدانم که نوشتن برای کسی میسر نمیشود بیآن که در دلاش جای گرفته باشی.
برچسب:
نویسنده: مهدی کاشانی