خرید بک لینک

الکی الکی زندهگیام رو شلوغ کردم. برای زندهگی ایدهآلی که برای خودم ترسیم کردم دست کم ۲۸ ساعت در شبانه روز نیازه.

امروز در تلاشی نیمه نافرجام، اقدام به برنامهریزی مدون کردم. برای تک تک روزهای هفته و ترم پیشرو، میخواستم خیر سرم سریع به نتیجه برسم؛ رفتم سراغ Excel و یکی از محکمترین سیلیهای عمرم رو از این نرمافزارِ ساختۀ دست بیل گیتس نوش جان کردم. در کمال ناباوری دیدم، هر آنچه که در اینباره در چنته داشتهام، باد هواست و چنته از تهی سرشار است! بعد از بار کردن چندین و چند فحش آبدار به مدرک مهندسی کوفتی که در شرف گرفتنش هستم، با خطکش و خودکار افتادم به جون کاغذ. عصبانی تر از اونی بودم که بخواهم خودم رو با گزارۀ "هر چیزی سنتیاش بهتر از نسخه تکنولوژیکاشه" آروم کنم. پس نکردم! زیر لب غرولند کنان، به هزار کار نکرده فکر میکردم.

به این فکر میکردم که چقدر زندهگی بهاء دارد و خود واقعیاش چقدر میارزد؟ به محرکهای زندهگی فکر کردم. به تو _ به عنوان محرکترین عنصر زندهگیام _ فکر کردم. به او فکر کردم با همه مسخره بازیها و بامبولهایش... بیش از این فکر نکردم، حوصلم نکشید. یکم نومیدانه برگشتم بهش گفتم:

خوشا آنانکه هر از بر ندانند

نه حرفی وانویسند و نه خوانند

چو مجنون سر نهند اندر بیابان

ازین گو گل روند آهو چرانند

برچسب: نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 3:39

صفحه بندی