خرید بک لینک

یک ربع کم از ساعت ٤ بعد از ظهر، تاکسی ما، جلوی درب اصلی امامزاده "سِبْرِزْ" توقف کرد. زنبیل حصیری را از دست مادرم گرفتم؛ تا چادری که "خاله جو" بهش داده بود، سرش کند. بالای پله ها، بعد از هشتی، شش نفر از خُدام امامزاده، با چوب دستی های پَرّ ِ یک رنگشان، سراپا سیاه پوش، به ردیف نشسته بودند. هر شش نفر به مادرم بابت چادرش تذکر دادند! مادرم بی اعتنا به آنها، با خونسردی و وقار همیشگی اش، چادر سفید گل گلی را دور کمرش بست.

خاله جو، کلمات را کنار هم چیده و نچیده، به گوش من روانه میکرد تا قبل از تمام شدن صحن اصلی، داستان نامگذاری این مکان متبرکه را تمام و کمال به نسل بعدی _من_ منتقل کند و مادرم همچون هر رهگذر دیگری ک کنار ما قدم میزد؛ کلمات را در میانه ی راه، رهزنی میکرد...

..." اینجه زمان حمله مغول ها، مردم دور هم جمع شدند و استقامت از خودشون نشان دادند. مغول ها، انقدر کشتند و کشتند تا هیچکدوم از مردمی که توی امامزاده جمع شده بودن، زنده نموندن! بعد شروع کردن سر از تن همه ی شورشی ها جدا کردن و ریختن توی صحن اصلی، سر های جمع شده به قدری زیاد بود که از دیوار های دور حیاط، داخل کوچه های اطراف می ریخت. از اون روز به بعد، امامزاده شعیب رو مردم به اسم امامزاده سِبْرِزْ میشناسن. یعنی جایی که سر های بریده به قدری زیاد بوده که از دیوار ها سر ریز شده..."

کنار دیوارِ آجریِ تازه مرمت شده، خاله جو زنبیل را از من گرفت "شما برید زیارت بکنید. من همینجا هستم تا خاله اکرم هم بیاد"

از خاله ها جدا شدم تا تنهایی چرخی بزنم. چشمم به درخت های کاج تُنک و بلند قامت وسط حیاط بود. صدای ریزی با لهجه ی غلیظ سبزواری کنار گوشم صفیر کشید.

"تو نوییه میرزاعبدالکریمی؟! یاللعجب با این شباهت هر کی ندونه فکر میکنه خود میرزا برگشته!"

جز لبخند حرفی نداشتم تا به پیرزن ریز نقش صاحب صدا تحویل بدم. یک کفِ دست نون خراسانی که تا سرانگشت های حنا گذاشته پیرزن در ماست و نعنا فرو رفته بود، به من تعارف کرد. دستش را رد نکردم و او هم ادامه داد: "کی میدونه اینجا که وایسادیم سر کیو بریده بودن. خدا بیامرزتشان. همه ما میریم."



امامزاده شعیب

برچسب: همه میریم خونه هامون, نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 21:21

صفحه بندی