خرید بک لینک

امپراطور افسانهای چین، چینشی هوانگ، بعد از نبردهای جانفرسا و دراز مدت، بالاخره موفق شد تا کشور را یکپارچه کند و بر اورنگ پادشاهی تکیه زند. اما برای سالهای متمادی خفتان به تن کردن، سرتاسر سرزمینهای پهناور را پیمودن و مغلوب هیچکس نشدن، بیماری لاعلاجی را بر جانش چیره گردانید که از خوردن هر نوع طعام بازماند. همچون بیشتر قصههای کهن، ناگفته میدانید که هیچ طبیبی درمان کارسازی برای پادشاه نداشت. وضع با سکوت پادشاه رو به وخامت گذاشت. وزیر اعظم خاقان چین با خود اندیشید شاید اگر غذایی را که شاه از آن خاطرهای دلپذیر دارد، فراهم آورند پادشاه اعتصاب تحمیلی غذایش را بشکند. درباریان نومیدانه برآن شدند تا بهترین آشپز امپراطوری را به دربار بیاورند. آشپز، پیرمردی بود سالخورده آشنا به تمام دستورات غذایی کهن، پیرمرد از وزیر درباره دوران کودکی و جوانی پادشاه و محل اقامت وی در طول آن سالها پرسید. سپس دست به کار تهیه سوپ مخصوصی شد که آنگونه که در مستندات تاریخی آمده، بعد از اتمام کار، حتی دورترین نگاهبان از بارگاه همایونی، در فاصله چند فرسخی هم میتوانست بوی آن را استشمام کند. بالاخره سوپ به پیشگاه اعلیحضرت آورده شد. شاهدان و مورخان نقل میکنند که پادشاه بعد از مدتها توانست غذا بخورد. همچنین آوردهاند هر بار که جرعهای از آن سوپ جادویی را سر میکشید؛ بیاختیار اشک از دیدگانش جاری میشد. وزیر اعظم سِر این کار را از آشپز جویا شد. پیرمرد گفت این خوراکی است مختص روستایی که چینشی کودکیاش را در آن سپری کرده است. وزیر پرسید: اما شما از کجا میدانستید که... پیرمرد تبسمی کرد و گفت تنها یک نفر در سرتاسر امپراطوری دستور پخت دقیق این سوپ را میداند و آن شخص پدرش است.

امشب از همان پاستایی خوردم که توآورده بودی. آخرین بخش از آن بسته. بستهای که هزاران و شاید میلیونها از آن در طول یک روز تولید شود. و هزاران سرآشپز و مادر و همسر برای عزیزانشان تهیه کنند. اما آن یک بسته که در آن یک روز خوش برای من آورده بودی؛ امشب تمام شد. حال من شبیه امپراطور بود. با این تفاوت که نمیتوانستم برای لقمه به لقمه اش اشک بریزم. تمام شد. و شاید تا الان دفع.

نوشتم که بماند.

برچسب: نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 14:18

صفحه بندی