فردا شد
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:21
رسوندمت. تاکسی گرفتم. اومدم خونه. شام خوردم. خوابیدم. فردا شد. ولی زنگ صدات از تو گوشم بیرون نمیرفت. وقتی بعد از این که گفتی "دارم حوصله ات رو سر می برم" و حس کردی از روی اجبار و تعارف پیشت نشستم و به حرفات گوش میدم. البته که در لحظه آرومت کردم و بهت اطمینان دادم که از شنیدن حرفات لذت میبرم. تو کلی ...
نیمه شب با باب
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:20
مطمئن نیستم پدر و پسر دیگه ای مثل من و باب وجود داشته باشند که انقدر احساسات پیچیده، همزمان ساده و روابط عجیب غریبی باهم داشته باشند. طی ماه گذشته تقریبن هر روز از دستش عصبانی بودم. البته عصبانیت آسون ترین صفتیه که میتونم برا احساس ماه اخیرم نسبت به باب پیدا کنم. این صفت رو به تمبلی من ببخشید. ماجرا...
سخنی با بچه
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:20
ببین قبول دارم که ما "فلانیها" (خودت به جای فلانی نام خانوادگیمون رو بزار، ماشالا دیگه مرد شدی) آدمهای کم حوصله و گَنده دماغی هستیم. ما وانمود میکنیم که از شنیدن حرفهات متعجب میشیم. راستش اصلن این طوری نیست. میتونم با قطعیت بگم بهت که همه حرفات توضیح واضحاته یا دیگه در بهترین حالت "از کرامات شیخ ما ...
جزء از کل
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:20
همین الان رفتم تو حال، هنوز سرش تو گوشیش بود. شروع کردم راجع به کتاب باهاش حرف زدن. توجهی نمیکرد. بهش گفتم "ببین باب! این لعنتی کیلومتر ها دور تر از ما دقیقن داستان منو تو رو نوشته! تو باید اینو بخونی تا بفهمی چه بلایی سرم آوردی تا اینجا!" خندید چنتا سوال بی ربط کرد که مثلا نشون بده حواسش به بحث هست...
متد گم شده
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:20
"من از روشهایی که بهم یاد دادی تو حموم استفاده کنم، بهرهها میجویم. حالا یکی ندونه فک میکنه مثلن چه روشهایی! روشهای خاکبرسری مثلن! شاید باورت نشه. مغزم در اون حالات، یه جور عجیبی میشه. شقیقه هام باد میکنن و نزدیکه که همه چی ازشون بریزه بیرون" در سفری مشمئزکننده، دردآور و ابداً غیرحماسی به درون خودم (...
کلافگی
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:20
میام وبلاگِ خودم رو نگاه میکنم شاید یکی، چیزی توش نوشته باشه. بعد بگم من که این رو ننوشتم! اگه اونی که این رو نوشته من نیستم؛ پس اونی که این رو نوشته کیه؟!