خروس خون مام رفت بیرون، همۀ ما خواب بودیم. وقتی برگشت که در انتظار خنک شدن چای دوم، گوشی هامون رو چک می کردیم.
شش عدد کاسۀ بلوری، بی چک و چونه از تو کیسه درآورد و گذاشت وسط بیت الاحزنِ سفره...
دم دمای ناهار بود که کاشف دست به کار "به عمل اومدن" شد. وقتی خود مام گفت: "یک عمره داریم سالاد شیرازی تو کاسه سرامیکی می خوریم. دلمون گرفت!
باید از اینور کاسه ببینیم این سبز و سفید و قرمزی ها رو!"
برچسب:
نویسنده: مهدی کاشانی