باب اومد پروپوزال پایاننامهاش رو نشونم داد؛ ببینم خوبه یا نه. "بررسی علل عدم شکلگیری شرکتهای چند ملیتی و کمپانیهای مادر در زمینه خدمات فنی و مهندسی در ایران" اسم پُر و پیمون داری بود. گفتم از پسش برمیای؟ گفت آره یه سری ایدهها دارم. منم چنتا از عللی که به ذهنم میرسید رو بهش گفتم. ناگفته پیداست که اصلاً به هیچکدوم از حرفهام حتی گوش هم نداد. اما سر یکی از علتها باهم توافق داشتیم. عقبۀ جامعهشناسانه ایرانیان در عدم همکاری تیمی، به زبان سادهتر، اینجا همه میخوان "من" باشند و نه "ما"
آخر شب که داشتم میخوابیدم به این فکر کردم که چقدر من هم درگیر این مسئلهام. نمونه کوچکی از این طرز تفکر، چند دستگی بوجود اومده در نحوه مدیریت کانون ادبی خودم بود. ناخودآگاه ذهنم درگیر این ماجرا شد: آیا جانشینانام در کانون ادبی به خوبی میدانند موسس و گردآورندۀ این جمع من بوده و هستم یا خیر؟ جواب منفی است. و اصلا این جوونترها تره هم برای من خرد نمیکنند. نمیدانم باید از این قضیه خوشحال باشم یا ناراحت
وانگهی علی الظاهر کارهای مهمتری دارم که باید به اونها برسم.
برچسب:
نویسنده: مهدی کاشانی