خرید بک لینک

من بیست و یک سال با باب در جنگ بودم. البته نمیتوان از بدو تولد کُنتُر انداخت. بهتر آن است بگویم از وقتی که از آب و گل در آمدم در جنگ بودم. قوانین میدان جنگ هم بسیار ساده بود؛ قبولش نداشتم، قبولم نداشت! امشب بعد از یک روز به تمام معنا سردرگمی و یاری جستن از دوست و دلسوز و دلبر، تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده از باب کمک بگیرم. بیش از دو ساعت بیپرده از هر دری باهم صحبت کردیم. از تکس تا فراآگاهی، از راهی که سی سال پیش وقتی همسن و سال من بوده انتخاب کرده، از دو سال جنگ جنگ تا پیروزی، از این که الان راضی هست یا نه، از اصالت در زندگی، از کاپیتالیسم تا کمونیسم، از نقش خدا در زندگیهایمان و هزار و یک چیز در ظاهر بیربط و در رابطۀ پدر و پسری، باربط. گفتم "من نمیخوام مثل تو بشم" گفت"آفرین! نشو"

بایداعتراف کنم که صحبت با باب جواب داد. از میزان سرگشتهای چند ساعت پیشم بسی کم کرد. و همچنین باید اعتراف کنم که چه بسیار بسیار شباهت که من با باب داشتم و دارم ولی در همه این سالها انکارش میکردم. کسی چه میداند؛ شاید باز هم بکنم.

برچسب: نویسنده: مهدی کاشانی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 7:07

صفحه بندی