ببین قبول دارم که ما "فلانیها" (خودت به جای فلانی نام خانوادگیمون رو بزار، ماشالا دیگه مرد شدی) آدمهای کم حوصله و گَنده دماغی هستیم. ما وانمود میکنیم که از شنیدن حرفهات متعجب میشیم. راستش اصلن این طوری نیست. میتونم با قطعیت بگم بهت که همه حرفات توضیح واضحاته یا دیگه در بهترین حالت "از کرامات شیخ ما عجب است!" ما همه چیزو میدونیم و تو به جز اتفاقات بعضی قسمت های خاص باب اسفنجی چیز دیگه ای نمیدونی. ولی همون طور که خودت میبینی، صدای هیچکدوم از ما تا الان در نیومده. علتش البته از منظر من اینه، همه ما به صورت ناخودآگاه و جمعی، به خردی رسیدیم مبنی بر این که توی جزقلِ بچه رو لای زرورق بزرگ کنیم و هیچ وقت بهت نگیم که بالای چشمت، چیزی به اسم ابرو وجود داره.
اوضاع البته اون موقعی که من همسن تو بودم خیلی متفاوت بود. من نمیتونستم از خونۀ عموم اسباب بازی وردارم و با خودم ببرم. نمیتونستم سر میز غذا از جام بلند بشم و دور میز یورتمه برم. اگه چیز جالبی کشف میکردم و با بقیه در میون میزاشتم ریاکشن غالب جمع این بود: مم.
نیومدم با چس ناله های شبانه و نسل سوخته و فلان و بیسار و بهمان، سرت غر بزنم؛ فقط توام یکم رعایت کن! نمیگم بچگی نکن، هر کاری دوست داری بکن! فقط مامانت خیلی جیغ میزنه و وقتی توام باهاش همراهی میکنی... من مجبورم بیام تو اتاقم، در رو ببندم و برای وقتی که بزرگتر شدی بنویسم!
برچسب: سخنی با بچه,سخنی با بچه چهرازی,سخنی با بچه ها,رادیو چهرازی سخنی با بچه,
نویسنده: مهدی کاشانی