همین الان رفتم تو حال، هنوز سرش تو گوشیش بود. شروع کردم راجع به کتاب باهاش حرف زدن. توجهی نمیکرد. بهش گفتم "ببین باب! این لعنتی کیلومتر ها دور تر از ما دقیقن داستان منو تو رو نوشته! تو باید اینو بخونی تا بفهمی چه بلایی سرم آوردی تا اینجا!" خندید چنتا سوال بی ربط کرد که مثلا نشون بده حواسش به بحث هست. بعد گفت "بابای پسره شبا کولر رو خاموش میکرده؟"
"نخیییییر. رمان فلسفیه!!! بخونش. حتی مام هم اینو خونده"
"باشه" و در تمام این مدت چشمش به گوشی بود.
کتاب رو گذاشتم رو میز و اومدم سمت اتاقم. مثل روز برام روشنه که یک صفحه هم نمیخونه.
ادامه مطلب
برچسب: جزء از کل,جزء از کل پیمان خاکسار,رمان جزء از کل,از جزء به کل رسیدن,دانلود کتاب جزء از کل,
نویسنده: مهدی کاشانی